وخدایی که دراین نزدیکی ست...
سلام...
الان اصلا حالم خوش نیست یعنی خوبم ولی بد،دلیل این بدی هم فقط یه چیز هست واون تمام شدن این دوساله!!!
هفته ی دیگه این موقع همه ی خاطراتمون تموم میشه ،همه ی این شیرینی ها وتلخی ها تموم میشه!!!
یه آپ نوشتم در مورد خاطرات کل این دوسال ولی خیلی زیاد شد حالا فقط ترم 4 رو مینویسم تا بعد البت اینم خیلی شد ولی عیبی نداره مگه نه :
...............................................................................................
اینا همه ی حرفای نگفته هست که نمیشد گفت ،(بچه های اتاق میتونن همه اون حرف ها روقرار بدن اینجا)
خوشبختانه به خاطر ماجرای مرگ من بچه ها احضار روح رو بیخیال شدن وسرگرمی جدید به لطف ندا و پاسور های شیشه ای خوشگلش!!!
هر شب یه دست حکم 4 نفره ، به اضافه ی فال ،دولو خره،هفت خبیث!!!با اجازه ،بی بی سلام و...
هیچ وقت راه به من نمیدادن اخه تعداد متقاضی زیادبود ومن معمولا انصراف میدادم!!!
وای به حال روزی که الهام بزرگ ولیلا باهم تویه گروه بودن ،اون بازی تماشایی بود از بس این دوتا دعواشون میشه!!کل کل های الهام کوچیک وسعیده ،ندا هم که اصل کل کل بود...معمولا من اونجا مینشستم ومیخندیدم!!!!
لیلا :من که ندا ندادم از کجا فهمیدی؟الهام کوچیک وهوش بازی !!
کارگاه الکترونیک ومهندس دشتی!!
وقتی میخواستیم گزارش بنویسیم!!چقدرحرص میخوردیم ،چقدر حواسمون به همه چی بود که نکنه یه دفعه یه خطی روش بیافته ،اگه خودکارجوهرش پس میداد،دیگه اون موقع قصد خودکشی داشتم!!
Sms بازی های شبانه ،من وندا وسعیده والهام بزرگ پایه ثابت بودیم !! دیگه خیلی کم طول می کشید تا 2 بیدار بودیم!!شبهایی که پسرخاله جان منو از خواب بیدار میکرد ،ندا اونو فقط فحش میداد اخه تخت اون کنار تخت منه واونم از خواب بیدار میشد!!!
الان هم که حدود 2 ماهی میشه هیچ وقت زودتر از 1.30 نخوابیدیم حتی اگه فرداش ساعت 8 کلاس داشتیم!!به هرحال نمیشد از بازی حکم گذشت !میشه ؟نه شما بگین؟
کلاس های کارآفرینی :باز هم بحث اصفهان ویزد وخساست!!اخرش هم زهره مجبور شد واسه اینکه ادعاشو ثابت کنه واسه استاد گز بیاره سوغات ! نمیدونم چرا این یزدیا از رو نمی رفتن!!!!کنفرانس های مسخره مون!!!!
اون روزی که زهره کنفرانس داشت ،بمیرم استاد سعیده رو مجبور کرد بره پای تابلو از بس میحرفید البت ما 7 تا همگی داشتیم میحرفیدیم ولی خوب استاد فقط سعیده رو دید،جالب ترین نکته این بود که سعیده باکمال ریلکسی اونجا وایساد وبه قول ندا :آبروی باباشو رو حفظ کرد!!
استاد شیرزاد :حالا اینو میخوام بگم !سوال بعدی...
وای !خدا این سعیده رو خوبش کنه،اگه میرفت سر کلاس تا یه هفته بعدش ماها سوژه خنده داشتیم ،از بس استاد بدبخت رو به تمسخر گرفت!!!!
کلاسهای استاد صابری :عزیزم،فکر کنم حسرت به دلش مونده یه بار ما سر وقت بریم سر کلاسش!!!تازه وقتی هم میریم با کمال اعتماد به نفس سر کلاسش چرت میزنیم تا تموم بشه یا اگه پایه sms باشه که دیگه هیچی!!!!
وهنوز ملنگ جان(استاد زاهدی )در خدمت ماهست!!مثل هر ترم اصلا تو طول ترم درس نمیخوندیم و تو امتحانا فقط ندامت وپشیمانی بود!!!
5شنبه ها که همیشه تو یه پارک پلاس بودیم ،پارک کوهستان،پارک شادی ،شبستان و...
شبهایی که هفتایی رو تخت ندا جمع می شدیم واسه اذیت !!
شبهای سایت که محشر بود!!به هزار التماس به معاون ومسئول سایت ،شبها سایت رو میگرفتیم وبعد با کمال پررویی اسپیکر رو میبردیم واونجا میرقصیدیم!!!!
به هرحال این 4 ترم گذشت با همه ی خوبی ها وبدی هاش!!!
درسته این دانشگاه هیچ وقت خیرش به ما نرسید،درسته هیچ وقت حرفمون رو گوش نداد،همیشه میزد تو ذوقمون،درسته اگه الان کلاه یکی مون بیافته یزد عمرا واسه برداشتنش بیایم (به جز من ،اخه مجبورم)،قبول دارم سلطون ماها رو خیلی حرص داد ،تو همه ی کارامون دخالت کرد بدون اینکه بهش ربطی داشته باشه،فقط وفقط مارو واسه عزاداری میبردن بیرون و خیلی تحریم مون کردند ولی ما خودمون یه پا آزادی بودیم ، درسته خیلی تلاش کردن تو این 4 ترم مارو از هم جدا کنند،درسته فقط به ما خوابگاهی ها گیر میدادن ویزدیا رو بیخیال میشدن،درسته کاری کردن که رفقای من از چادری ها بدشون بیاد (البت نه از ما سه تا (راحیل ،الهام کوچیک،لیلا))،درسته کاری کردن که الان با یزدی ها در حد تنفر رابطه داشته باشیم،درسته نذاشتن حرفامون رو بزنیم ولی ماها یزد رو دوست داریم فقط به خاطر خوابگاه مون،فقط به خاطر خودمون،درسته خیلی وقتها اشکمون رو در آوردن ،ولی ما هنوز هستیم،هنوز کنار همیم وهنوز عاشق لحظه های با هم بودنمون هستیم!شاید فقط حرف میزدن واصلا عمل نمیکردن ولی ما هرچی گفتیم عملی کردیم !درسته برق عشق همیشه مارو اذیت میکردو میگفت شماها جای یزدیا رو گرفتین واومدین اینجا دانشگاه ولی من هنوز عاشق اینجام،اینجا دانشکده فنی حضرت رقیه (ع)!نه به خاطر استاداش ،نه به خاطر مسئولینش(جک گفتم نه ؟)فقط وفقط به خاطر خودمون که این فضای شاد وپر از خاطره رو به وجود آوردیم!من عاشق این نقطه هستم ومیدونم اگه جای دیگه ای بود اینقدر خوش نمیگذشت!اینقدر خاطره نداشتیم!قبول دارم پادگانی بیش نبود ولی خوب پادگان هم خوش میگذره مگه نه؟
با اینکه تو خوابگاه هم سرپرست ها خیلی اذیتمون کردن،متلک هایی که گفتن بهمون وهیچی نگفتیم ولی هنوز هم دعا میکنم واسه کارشناسی خوابگاهی باشم ورفقایی پیدا کنم در حد اینا ،مثل اینا که عمرا باشن!!!اینا دوستایی بودن که نظیرشون پیدا نمیشه اینو مطمئنم!!
پ.ن1:خوابگاهی هست بهر دختران،توی شهر یزد ازما بهتران
پ.ن2:دلم برای زندگی خوابگاهی تنگ میشه...
پ.ن3:.......................................