حال وروز این روزهای من...
به نام خدای خودم
سلاااااااااااااااااااااام
حال واحوال؟
منم خوبم فقط امروز یه کوچولو دلم گرفته ، آخه این هفته ، آخرین هفته ای هس که من میرم کلاس!!البت بماند که من کلا کلاس نمیرم ولی این ترمی ، خوب ترم آخرم هستو دیگه قرار نیس ترم دیگه بیام کلاس!!البته بماند که اینجوری که من درس میخونم حتما این ترم همه درسا رو پاس میکنم(خوب بهم نخندین!!ایشالا همشو پاس میشم)!
امروز دلم میخواس با استاد نظارات عکس بگیرم ولی هیچ کس پایه نبود،منم گفتم سه شنبه عکس میگیرم!!کلی هم غصه خوردم که هیچ کس پایه باهام نیس!!یادش بخیر کاردانی!هممون معطل بودیم یکی بخواد عکس بگیره چنان سریع همه جمع میشدن که من خودم گم میشدم!!اخه معمولا من پیشنهاد میدادم!!
از فردا با همه اساتید گرام عکس میگیرم البت بچه ها میگن خانم خانی با دوربین مشکل داره!!والا ما حضرت رقیه بودیم هیچ کس با دوربین کاری نداشت ولی تو جهاد همه جاش رو دروبین نصب کردن،یکی نیس بگه مگه قراره چه اتفاقی بیافته!!!ما که عکس میگیریم، نمیذاریم کسی این دلخوشی مون رو ازمون بگیره!!امروز بعد از سالها رفتم سر کلاس استاد نظارات!!اینقد خندیدیم!البت بماند که من این روزا خیلی میخندم،مثلا دیشب از بس خندیدم ،دلم درد گرفت وفکم به زور بسته میشد!!
تازشم امروز به یکی از دوستای صمیمی دوران کاردانی ام زنگیدم وکلی ذوقیدم،کلی هم انرژی گرفتم!!تازشم دعوت شدم خونه شون!!الان هم خیلی خیلی خوشحالم !!خیلی دوسش دارم الهه جونمو!!!
دلم خیلی دوران کاردانی مو میخواد!!هر روز این روز ها رو با دوران کاردانی مقایسه میکنم!!هیچ وقت اون روزا نمیشه!!ای خداااااااااااااااااااااا
پ.ن1:خدایا!کسی را که قسمت دیگریست سر راهمان قرار مده تا شب های دلتنگی اش برای ما باشد و روز های خوشیش برای دیگری...
پ.ن2:خیلی خوشحالم که شما دوستای خوبمو دارم...
پ.ن3:جمعه یه خبری هس البت اگه مثه این جمعه ای نشه!!
پ.ن4:.....


وقتی خرگوش و سنجاب برگشتند و هر یک از آن ها به لانه ی خود رفت ، سنجاب دید که کیسه ی گردو های او به هم ریخته و چند گردو هم کم شده است. پیش خود فکر کرد : « چه حیوانی این کار زشت را کرده است؟ خرگوش که با من بود و خبر ندارد ، خوب است از موش که همسایه ی ماست بپرسم.»
سنجاب گفت : « ممکن نیست امروز من و خرگوش با هم بودیم .» موش گفت: « لابد به بهانه ی خوردن آب آمده و این کار را کرده . می دانی که خرگوش مثل باد می دود زود آمدن و برگشتن برای او کاری ندارد.»
موش ساکت شد او دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
موش گفت : « آیا شما این کار زشت مرا می بخشید و با من دوست می شوید؟» خرکوش و سنجاب گفتند : « چرا که نه؟ » و همدیگر را در آغوش گرفتند و آشتی کردند. از آن روز به بعد سنجاب و خرگوش و موش برای هم دوستان خوبی شدند و روزگار خوشی را با هم گذراندند.
تو کاردانی که بودیم 7تا بودیم (من ،مامان ندا،فاطی،الهام کوچیک،الهام بزرگ،سعیده،لیلا) زندگی خوابگاهی مون خیلی باحال بود وکلی خاطره خوب خوب داشتیم ....