حال وروز این روزهای من...

به نام خدای خودم

سلاااااااااااااااااااااام

حال واحوال؟

منم خوبم فقط امروز یه کوچولو دلم گرفته ، آخه این هفته ، آخرین هفته ای هس که من میرم کلاس!!البت بماند که من کلا کلاس نمیرم ولی این ترمی ، خوب ترم آخرم هستو دیگه قرار نیس ترم دیگه بیام کلاس!!البته بماند که اینجوری که من درس میخونم حتما این ترم همه درسا رو پاس میکنم(خوب بهم نخندین!!ایشالا همشو پاس میشم)!

امروز دلم میخواس با استاد نظارات عکس بگیرم ولی هیچ کس پایه نبود،منم گفتم سه شنبه عکس میگیرم!!کلی هم غصه خوردم که هیچ کس پایه باهام نیس!!یادش بخیر کاردانی!هممون معطل بودیم یکی بخواد عکس بگیره چنان سریع همه جمع میشدن که من خودم گم میشدم!!اخه معمولا من پیشنهاد میدادم!!

از فردا با همه اساتید گرام عکس میگیرم البت بچه ها میگن خانم خانی با دوربین مشکل داره!!والا ما حضرت رقیه بودیم هیچ کس با دوربین کاری نداشت ولی تو جهاد همه جاش رو دروبین نصب کردن،یکی نیس بگه مگه قراره چه اتفاقی بیافته!!!ما که عکس میگیریم، نمیذاریم کسی این دلخوشی مون رو ازمون بگیره!!امروز بعد از سالها رفتم سر کلاس استاد نظارات!!اینقد خندیدیم!البت بماند که من این روزا خیلی میخندم،مثلا دیشب از بس خندیدم ،دلم درد گرفت وفکم به زور بسته میشد!!

تازشم امروز به یکی از دوستای صمیمی دوران کاردانی ام زنگیدم وکلی ذوقیدم،کلی هم انرژی گرفتم!!تازشم دعوت شدم خونه شون!!الان هم خیلی خیلی خوشحالم !!خیلی دوسش دارم الهه جونمو!!!

دلم خیلی دوران کاردانی مو میخواد!!هر روز این روز ها رو با دوران کاردانی مقایسه میکنم!!هیچ وقت اون روزا نمیشه!!ای خداااااااااااااااااااااا

پ.ن1:خدایا!کسی را که قسمت دیگریست سر راهمان قرار مده تا شب های دلتنگی اش برای ما باشد و روز های خوشیش برای دیگری...

پ.ن2:خیلی خوشحالم که شما دوستای خوبمو دارم...

پ.ن3:جمعه یه خبری هس البت اگه مثه این جمعه ای نشه!!

پ.ن4:.....

ما خوشحالیم 3

به نام خدای ما

سلاااااااااااااااااااااااام

ما خیلی خوشحالیم که صبح  با زنگ sms گوشیمان بیدار میشویم وبیشتر خوشحال میشویم وقتی که میبینیم sms از مامان جانمان هست!!

ما خیلی خوشحالیم صبح که میشود هنوز توی تختمان هستیم مامانمان بهمان میزنگد ومیگوید:کجایی؟وقتی بهشان میگوییم که قرار فردا کنسل شد میگه پاشو بیا خونه،میخوای دو روز تو یزد چی کار کنی؟

ما خیلی خیلی خوشحالیم وقتی یهویی می آییم خانه وخیلی ذوق میکنیم وقتی همه چی یهویی میشود!!!

ما خیلی خوشحالیم که با اینکه مامان جان وبابا جان را سه شنبه ای دیدیم باز هم دلمان برایشان تنگیده است...

ما خیلی خوشحالیم که وقتی ساعت 10.10 مین میرسیم به ترمینال هنوز اتوبوس راه نیافتاده است و ما هم به اتوبوس میرسیم!

ما خیلی خوشحالیم که رفیقانی داریم جیگر،که خیلی خیلی هوای ما را دارند،مثل ندا جونی که همیشه به ما میزنگد وزهرا جونی که وقتی دلش میگیرد به تنها کسی که میگوید ما هستیم!!!!ما هم سریع به پیشش میرویم وکلی باهاش میحرفیم!

ما خیلی خوشحالیم که شب با همه عمه هایمان توی باغ داداش جانمان هستیم ومی دانیم که قرار هست آتیش ها بسوزانیم!!

وباز هم ما خیلی خوشحالیم که خیلی خیلی آدم با معرفتی هستیم ،بیخیال آنها که از معرفت بویی نبرده اند!!

ما خیلی خوشحالیم که زود دلمان تنگ می شود،زود ناراحت میشویم،زود خوشحال میشویم،زود میخندیم و زود صمیمی می شویم.

ما خیلی خوشحالیم که بعضی ها اینقدر به فکرمان هستند!!

ما خیلی خوشحالیم که زهرا بهمان میگوید راحیل خیلی دیوونه ای!!!ما نیز میخندیم ومیگوییم خودتی!!

ما خیلی خوشحالیم هفته ی پیش رفتیم تهران!!!

ما خیلی خوشحالیم که قراره هفته ی آینده یه نفر رو سورپرایز کنیم!!

ما خیلی خیلی خوشحالیم که شماها نمیدانید آن یک نفر کیست!فقط ما میدانیم ویه خانم دیگه...

ما خیلی خیلی خوشحالیم که اینقد الکی خوشحالیم!

ما خیلی خوشحالیم ....

پ.ن1:ما اصلا خوشحال نیستیم که سه شنبه ای مجبور شدیم گوشیمان را ریسیت کنیم ودیگر هیچ گونه مسیجی نداریم!!

پ.ن2:تنگ شد ما را دل اندر تنگنای شهر یزد،کس چو ما یارب نیفتد در بلای شهر یزد

پ.ن3:پ.ن2 رو دیروز واسه هر کی فرستادم بهم زنگید!!خیلی خوش گذشت!!

پ.ن4:منظور ما از ما :من ودلم هستیم!!

 

یه شعر خوشگل

به نام خدای خودم

سلااااااااااااااااام

خوبین؟

اگه اینترنت خوابگاه بذاره میخوام وبمو آپ کنم با یه شعر خوشگل از مهدی فرجی

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند،پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور وبرم را شکسته اند

گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی ودهان های هرزه گو

با سنگ حرف مفت،سرم را شکسته اند

پ.ن1:این روزها هر جا میرم فقط تویی،چراشو نمیدونم؟؟؟

پ.ن2:شجاعت میخواهد وفادار احساسی باشی که میدانی شکست می دهد روزی نفس های دلت را.

پ.ن3:حد پروازم نگاه توست،بالم را نگیر؛سهمم از شادی تویی،با اخم حالم را نگیر...

پ.ن4:خیلی حال میده کسی نمیدونه مخاطب پ.ن هام کیه!!اینقد میچسبه!!

پ.ن5:من یه روزی چنان حال تو رو بگیرم که نفهمی چی شده!!خیلی شیک وتمیز....

پ.ن6:هرکی گفت پ.ن5 با کی بودم؟جایزه داره!!فقط خصوصی جواب ها اعلام بشه!!

پ.ن7:چشم ها جور دیگری هستند،حرف ها روی دیگری دارند؛وای هرجا که پا گذاشته اند، قصه ای آفریده اند ازمن...

پ.ن8:از وقتی از نمایشگاه کتاب اومدم،هرچی بیشتر این کتابو میخونم ،بیشتر عاشقش میشم، کاش 10 تا ازش خریده بودمو به همه دوستام هدیه میدادم،هرجا هستین این کتاب روبخرید وبخونید:میخانه ی بی خواب از مهدی فرجی

فردا نوشت:خدایا من قول دادم خاطرات بد رو تو وبم نذارم،پس این کارشناسی رو زود تموم کن دیگه!!

من دارم میرم

به نام خدای خودم

سلاااااااااااااااااااام

خوبین؟

منم خوبم ،خدا ر وشکر

دلمان حسابی حسابی تنگیده وخیلی خیلی دلمان میخواهد که این دلتنگی رفع شود ولی نمیشود..

امروز قصد داشتم که کلی عکس بزارم تو وبم،عکس هایی که با زهرا جونم تو پارک آزادگان گرفتیم،به خصوص عکس های زهرا جونی خودم...

ولی الان نمیدونم چرا نیمخوام این کارو بکنم،میخوام بزارم واسه هفته ی دیگه!!من امشب با محبوبه داریم میریم تهران نمایشگاه کتاب!!خیلی یهویی شد،یعنی ظهری محبوبه اومد پیشم وگفت که قراره برم تهران وتنهام ،تو نمیای؟منم با ذوق زنگیدم به بابایی وبا اینکه مامانم یکم مخالف بود ولی قرار شد که برم!!

الان هم سر کلاس هستیم ومریم جونی هم ازتهران اومده خوابگاه والان هم اومده سرکلاسمون!!

این روزا که زهرا هم نیست ،همش تنهایی میرم بیرون وقدم میزنم،دیگه اصلا دلم نمیخواد برم پارک وقتی زهرا نیست!!کاش زهرا زود بیاد

امروز داشتم فکر میکردم که این ترم که تموم بشه ، من چی کار کنم؟؟؟وقتی دیگه نمیشه با فاطی سر کلاس چند رسانه ای اسم وفامیل بازی کنیم؟وقتی نمیشه با ساره به صورت مکاتبه ای بحرفیم سر کلاس تاریخ؟وقتی که هیچ کس نیس حرصمو بخوره وقتی نمیرم سر کلاس طراحی وب!!!وقتی روزایی نیس که بخوام کلاسامو نرم،وقتی کلاسی نیس که بگم چقد زندگی سخته  آدم تا ۸ شب کلاس داره!!

با اینکه خیلی خیلی دلم میخواد زودتر این ترم تموم بشه وبرم خونه ولی خیلی ناراحتم که چرا این اتفاق داره میافته!!کاش این اتفاق تو یه حال وهوای دیگه ای رخ داد،کاش ...

امروز رو حس می کنم بد نبود،شاید خدا میخواست که من برم تهران ویه خورده از این حال وهوا برم بیرون!!با این حال همین که از تهران رسیدم میرم خونه،دلم خیلی برای خونه مون تنگ شده ودلم مامانم وبابامو میخواد...

پ.ن۱:دلم بشکنه حرفی نیس،فقط کاش لایقت باشه،میرم از قلب تو بیرون،که عشقش تو دلت جا شه...

پ.ن۲:من این روزا با همه خیلی تند حرف میزنم،زود ناراحت میشم وزود زود گریه ام میگیره!!پس اگه از این رفتار من ناراحت میشین میتونید تو این مدت باهام حرف نزنید...

پ.ن۳:ناراحت میشم که با حرفام کسیو بخوام اذیت کنم،ولی فک میکنم لازم بود من حرفایی بزنم تا شما بخواین جوابمو بدین!!حرفاتون برام خیلی خیلی خوب بود،منو ببخشید!!

پ.ن۴:اینقد دلم میخواد یکی بیاد و من همه ی این عصبانیت ها رو سرش خالی کنم....

پ.ن۵:حاصل سبز ترین باور من،برگ زردیست که از لای ورق های دلم می ریزد،دیگر از سبز ترین حادثه ها می ترسم....

پ.ن۶:خداحافظ که دلگیرم،سراغت رو نه نمیگیرم...

به نام خدای راحیل

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

حال واحوال؟

چه خبرا؟

کم پیدایین؟سراغی نمیگیرین؟دلمون براتون تنگ شده!!
جاتون خالی رفتیم اصفهان اینقد حال داد،فک کن 5شنبه که با ندا جونی وفهیمه جونی کلی گشتیم وکلی خندیدیم،تازشم شبش هم رفتیم خونه ندا جونی اینا!!اینقد حال داد،تا ساعت 1 بیدار بودیم وبا ندا وشادی وفهیمه کلی مسخره بازی در اوردیم،از همه اینا بگذریم،می رسیم به جمعه!!!جمعه صبح با ندا وشادی رفتیم کوه صفه!!!به هرحال زن باید بـــــــــــــــــــــــــــــــــرررره!!ماشین باید بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــررررره!!
خیلی خوش گذشت واونجا هم یه صبحونه توپ زدیم به بدن وخیلی خیلی حال داد!!!خیلی خیلی اتفاقای باحالی رخ داد ولی حیف که تهدیدم کردن اگه بگم منو میندازن تو گونی!!!تازشم هیچ کس هم نبود پایه عکس من باشه ،خیلی خیلی گناه داشتم،فقط 25 تا عکس گرفتم!!(راحیل الان در حال افسردگی بسیار)فقط موندم چرا تو هیچ کدوم از عکسامون کوله پشتی ندا نیس!!!تازشم هی  میگفتم حوصله ام داره سر میره واسه اینکه یه تنوعی رخ بده ولی هیچ اتفاقی رخ نداد!!راستی ندا جون بیا اینور بشین که آفتاب نباشه اذیت میشی!!(راحیل با نیش باز)کلی همدیگه رو خیس کردن وما نیشمان باز شد،چون هیج کس با ما کاری نداشت که،فقط من میخندیدم!!تازه شم من که نمیگم فلانی منو تهدید کرده ها!!راستی یکشنبه که گذشت،اون اتفاق افتاد؟

همین دیگه،بعد از کلی خنده ومسخره بازی وتهدید کردن من،برگشتیم ،من رفتم پیش مامان ایناواون ها هم رفتن خونه!!
خیلی خیلی زحمتتون دادم،خیلی خیلی بهم خوش گذشت،ایشالا این دفعه که اومدم شباهت ها رو با تصویر نشون میدم!!!

پ.ن1:این روزا خیلی خوشحالم ،وقتی میبینم تو میخندی،برام بهترین لحظاته،اونی که من دیدم همونی بود که تو میخوای!!خدا کنه همیشه اینقد شاد باشی!!حتی فکر کردن به خنده های تو منو خوشحال میکنه

پ.ن2:اگه اون پست رو پاک کردم ،فقط به خاطر حرمت وبلاگم بود وحرفای ندا وآقای زارع!!راست میگن،وبلاگ من ارزشش بیشتر از ایناست..

پ.ن۳:کسی از دور می آید،کسی از منظر گلبوته های نور می آید....

پ.ن۴:امروز یه تصمیمی گرفتم،هفته ی دیگه عملی اش میکنم،فقط کاش اون لحظه ای که این اتفاق می افته منم خونه ی شما بودم...

پ.ن۵:وقتی میبینم دوستایی دارم که بعد از 4 سال هنوز یادشون هست راحیلی هم هس،خیلی خیلی ذوق میکنم!!

پ.ن۶:ما خیلی خیلی خوشحالیم چون تو اومدی...

پ.ن۷:من میدونم همه چی زود زود حل میشه...

پ.ن۸:من که نمیگم فلانی اومده تو وبم ولی خوش اومدین،راستی سلاح گرم همراهتونه یا نه ؟مدیونی اگه کامنت نذاری!!!

حسود هرگز نیاسود

  
khargosh-va-sanjab1
روزی روزگاری در یک جنگل دور یک خرگوش و سنجاب در همسایگی هم با صلح و صفا زندگی می کردند که دوست های خوبی برای هم بودند. هر خوراکی که داشتند با هم می خوردند و بازی و گردش آن ها هم با هم بود.

در نزدیکی لانه ی آن ها یک موش زندگی می کرد که بد جنس و بد اخلاق بود. نه با کسی دوست بود و نه کسی با او دوستی می کرد. موش از اینکه می دید خرگوش و سنجاب این اندازه با هم مهربان هستند ، رنج می برد. او در این فکر بود که کاری کند خرگوش و سنجاب دیگر دوست نباشند و برای همیشه قهر کنند.

khargosh-va-sanjab2

یک روز که خرگوش و سنجاب برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون رفته بودند ، موش آرام آرام به لانه ی سنجاب نزدیک شد. سنجاب در گوشه ی لانه ، یک کیسه گردو داشت که برای زمستان خود کنار گذاشته بود. موش فکری کرد و دست به کار شد. دو سه مشت گردو برداشت و زود بیرون آمد. گردو ها را به لانه ی خرگوش برد و آن ها را زیر پوشال که فرش لانه ی خرگوش بود نهان کرد.

khargosh-va-sanjab3وقتی خرگوش و سنجاب برگشتند و هر یک از آن ها به لانه ی خود رفت ، سنجاب دید که کیسه ی گردو های او به هم ریخته و چند گردو هم کم شده است. پیش خود فکر کرد : « چه حیوانی این کار زشت را کرده است؟ خرگوش که با من بود و خبر ندارد ، خوب است از موش که همسایه ی ماست بپرسم.»
سنجاب از لانه بیرون آمد. موش را دید که جلو لانه ی خود نشسته است. جلو رفت و پرسید :« تو ندیدی حیوانی وارد لانه ی من شده باشد؟»
موش گفت: « من از صبح اینجا نشسته ام . دیدم که خرگوش آمد و چند گردو از لانه ی تو برداشت و به لانه ی خود برد.»

khargosh-va-sanjab4سنجاب گفت : « ممکن نیست امروز من و خرگوش با هم بودیم .» موش گفت: « لابد به بهانه ی خوردن آب آمده و این کار را کرده . می دانی که خرگوش مثل باد می دود زود آمدن و برگشتن برای او کاری ندارد.»
سنجاب گفت: « آخر چرا باید خرگوش این کار زشت را بکند؟ او دوست من است. من باور نمی کنم.»
موش گفت : « حالا که باور نمی کنی بیا با هم به لانه ی او برویم تا به چشم خود ببینی.»
وقتی آن ها به لانه ی خرگوش رسیدند موش گفت : « آمده ایم لانه ی تو را بگردیم ، تو از لانه ی سنجاب گردو برداشته ای.»
سنجاب سرش را پایین انداخت. خرگوش که هنوز گردو ها را زیر پوشال ها ندیده بود گفت : « چه می گویی؟ من گردو دوست ندارم که از لانه ی خرگوش بردارم.»

khargosh-va-sanjab5

موش بد جنس که به هدف خود رسیده بود به سنجاب گفت : « برویم.» اما ناگهان صدای جیک جیک یک گنجشک را شنیدند. گنجشک درست در برابر لانه ایستاده بود. گنجشک به سنجاب گفت تو سنجاب ساده دلی هستی خیلی زود حرف های موش را باور کردی. من امروز در لای شاخه های درخت نشسته بودم که دیدم موش به لانه ی تو رفت و گردو ها را برداشت و به لانه ی خرگوش برد.  بیا بیرون و روی زمین را نگاه کن از روی جای پاها به خوبی پیداست که موش امروز دو بار به لانه ی خرگوش آمده است.
khargosh-va-sanjab6موش ساکت شد او دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
خرگوش از گنجشک تشکر کرد و به سنجاب گفت : « دیدی راست می گفتم من اگر گردو می خواستم از تو می گرفتم. سنجاب شرمنده شد و از او معذرت خواهی کرد.
موش که از خجالت نمی توانست سر بلند کند گفت : « من به دوستی شما حسادت می کردم  چون هیچ دوستی ندارم و تنها هستم.»
خرگوش گفت: « تو اگر بعد از این موش خوبی باشی می توانی دوستان زیادی پیدا کنی.»

khargosh-va-sanjab7موش گفت : « آیا شما این کار زشت مرا می بخشید و با من دوست می شوید؟» خرکوش و سنجاب گفتند : « چرا که نه؟ » و همدیگر را در آغوش گرفتند و آشتی کردند. از آن روز به بعد سنجاب و خرگوش و موش برای هم دوستان خوبی شدند و روزگار خوشی را با هم گذراندند.

 

 

راحیل جون این داستانه بانمک بود عکساش هم قشنگ بوووود بنظرم اینجا نوشتم بیا ادامه مطلب کارت دارم عزیزم

ادامه نوشته

اینجا اصفهان است،خونه ندا

به نام خدای ندا

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حال واحوال؟

ما که خیلی خیلی حالمان خوش است ونیشمان باز است،دلتان بسوزد اینقدر حال می دهد که حد ندارد!!!

الان خونه ندا جونی هستیم وداریم میخندیم،کلا امروز خیلی خیلی خبرهای خوبی بهمان رسید!!

دیروز که فهمیدیم یه عاشق دلخسته داریم که خیلی خیلی ما رو دوست دارد وخیلی خیلی هوایمان را دارد اینقد که برایمان نذر میکند ولی نمیداند که ما تو هپروت هستیم وتو این حال وهواها نیستیم!

امروز هم از عصری با ندا جونی وفهیمه جونی بیرون بودیم وکلی خندیدیم ، کلی یاد یزد کردیمو خیلی مسخره بازی در آوردیم ، خیلی خیلی هم حال داد!!!!

فردا صبح هم که قراره با ندا جونی بریم کوه صفه!اصولا خیلی حال میکنم که اینقد خوش میگذره وماها خیلی خوش گذرانیم!!!

ادامه اخبار در قسمت بعدی (فردا)

با تشکر :مدیریت پخش

پ.ن۱:نمیدانم از دلتنگی عاشق ترم،یا از عاشقی دلتنگ تر...فقط میدانم در آغوش منی بی آن که باشی!!!

پ.ن۲:ما خیلی نیشمان باز است، یکمی دلتنگی مان برطرف شد...

پ.ن۳:ادامه مطلب عکس های هرات هس،رمزش ۴رقم اخر شماره  موبایلم!!!!

 

ادامه نوشته

ما خوشحالیم 2

سلاااااااااااااااااااام

خوبین؟

ما هنوز هم خوشحالیم با اینکه یه کمی ناراحت بودیم ولی باز خوشحالیم!!!
ما خوشحالیم که قراره فردا بریم اصفهان واصلا هم به ما ربطی نداره که شاید وجود ما یه نفر رو اذیت کنه!!

ما فردا میرویم اصفهان وحسابی هم شیطنت میکنیم تا آن یک نفر حسابی دلش بسوزد که ما را ندارد وبه حال افرادی که کنار ما هستند غبطه بخورد!!!تازه دلش هم قیلی ویلی برود.(راحیل با لبخند شیطانی)

فردا در اصفهان اتفاقات بزرگی رخ میدهد،ولی اگر دیدید که من رفتم ودیگه برنگشتم ،بدونید اون یه نفر دلش خیلی سوخته ،بعدش نفرینم کرده واز اینا دیگه...

از همه ی اینا بگذریم ما خیلی خیلی خوشحالیم که ۵شنبه قراره با نداجونی بریم بیرون وحسابی هم میخواهیم خوش بگذرانیم ودل همه رو بسوزانیم!!

ما خیلی خیلی خوشحالیم که با زهرا اینقد صمیمی شدیم که صدای همکلاسی هاش درآومده که این راحیل کی هس؟از کجا اومده یهو که همه فکر وذکر زهرا شده وما حسابی میذوقیم...

نمیدونم چرا دارم آپ میکنم ،آخه الان اصل حسش نیست!!شاید هم بعدش پاکش کردم...

پ.ن۱: نگاه نکنید که من دختر شیطونی شدم،دعا کنید فردا اتفاق یک سال ویک ماه پیش رخ نده!!اگه رخ بده ،دیگه یک سال هم صبر نمیکنم،عمرا دیگه خونشون برم!!درسته آدم بی رگی هستم ولی معذبم وقتی میبینم تو اون خونه هر کاری میکنم سایه یه نفر همراهم هس وهمیشه مراقبه!!

پ.ن۲:نگرانم،ناراحتم ولی با همه اینا میخندم تا همه فکر کنند روزگارم عالی ست...

 

ما خوشحالیم   

به نام خدای ما

سلااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

چه خبرا؟

ما خوشحالیم چون که یه دوستی داریم به اسم ندا خانم که خیلی خیلی هوای ما را داردو وبلاگش را به خاطر ما آپ میکند وما نیشمان بازمیشود واین نیز ادرس وبلاگشwww.gooleienamak.blogfa.com/

ما خیلی خوشحالیم که  دوستی داریم به نام زهرا که همیشه کنارمان هست وهمیشه دوستمان دارد ،همیشه هم حوصله مان را دارد حتی وقتی خیلی بچه می شویم وداریم گریه میکنیم

ما خیلی خوشحالیم که باباجانمان وقتی که میخواهیم بیاییم یزد محکم بغلمان میکند ومیگوید زود زود برگرد ،ما خیلی خوشحالیم که بین فامیلمان خیلی خیلی عزیزیم واز ۵شنبه ای که حالمان بد است کل فامیلمان به ما زنگیدند واحوال پرسی کرده اند.

ما ذوق میکنیم وقتی میبینیم که ماشین ها تو خیابان کاشانی به احترام ما میایستند وبرایمان بوق میزنند ،ماهم میخندیم بهشان ومیذوقیم!!!
ما خیلی خوشحالیم که اینقدر آدم با احساسی هستیم،وقتی دلمان میگیرد گریه میکنیم وتوی دلمان چیزی را نگه نمیداریم،اصلا هم غصه نمیخوریم که بقیه فکر میکنند که ما خیلی سوسول هستیم و...

ما خیلی خوشحالیم که همه فکر میکنند ما آدم بی خیالی هستیم والکی خوشیم،اما نمیدانندکه خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است....

ما خوشحالیم که خیلی با معرفتیم ،بیخیال بعضی ها که اصلا معرفت ندارند...

ما کلا آدم خیلی خیلی خوشحالی هستیم،بی خیال دنیا میشویم واصلا هم غصه نمیخوریم که بعضی ها چشممان می زنند...

پ.ن۱: منظور ما از ما: من وخودم هستیم.

پ.ن۲: من اصلا خوشحال نیستم که اینجام وقتی تو نیستی....

پ.ن۳: ما دوست داریم که برای خودمان نوشابه باز کنیم

پ.ن۴: جان رفته ولی زخم وفایت نرود،تاثیر طلسم چشم هایت نرود،فرشی ز دل شکسته انداخته ام،آهسته بیا شیشه به پایت نرود.

پ.ن۵: زیبا ترین لباسی که می تواند زنی را بپوشاند... بازوان مردیست که دوستش دارد.....

-------------------------------------------------------

بعدا نوشت:ما خیلی خیلی خوشحال میشیم وقتی میبینیم تو وبلاگ بقیه کامنت میگذاریم واونها جوابمون رو میدهند،آخه دو بار میذوقیم،یه بار وقتی خودمون کامنت میذاریم ودفعه دوم وقتی جواب رو میخونیم!!!