به نام خدايي كه همين نزديكي ست...

سلاااااااااااااام

خوبين؟

يادش بخير پارسال يلدا چه عالمي داشتيم با خودمون!!چقدر حال داد،اما ديشب خيلي مظلوم بوديم،سفره انداختيم ولي به خوشگلي يلدا پارسالمون نبود!شور وحالي هم نداشتيم!چقدر ديشب ياد بچه هاي پارسالو كرديم!!!!

ميانترم ها شروع شد،ديگه كم كم داريم ميرم به سمت فرجه ها!البت بماند كه مثل ترم يك كارداني يه استاد لوس گيرمون افتاده كه ميگه فرجه يعني چي ؟بايد تا آخرش بياين!اما ما كه قراره بريم وفقط واسه كلاس اون يه روزه بيايم يزد وبرگرديم!

زندگي مون داره كم كم ميگذره،خوش كه ميگذره،خيلي هم ميگذره،همش داريم ميخنديم،كلاس دودر ميكنيم!!صبر كنيد حالا كه يادم اومد يه ماجرا براتوت تعريف كنم!

ما استاد زبان تخصصي مون خيلي ملنگه،يعني خيلي خوبه ها ولي من به ياد ندارم كه از اول ترم تا حالا بيشتر از ۳جلسه تو كلاسش باشم!هيچ وقت نميرم وهميشه الهام برام حاضري ميزنه!يه دوهفته اي بود كه نمي رفتم واستاد هرجلسه اسممو صدا ميزد براي اينكه ازم بپرسه!اين هفته اي ديگه خودم خجالت كشيدم وگفتم ميرم!نشستم تپل درسمو خوندمو تمرين ها رو هم حل كردم واماده وقبراق ساعت ۴ رفتم دانشگاه(كلاسمون ساعت ۵شروع مي شد)رفتم تا چند تا تمرينا رو كه حل نكرده بودمو از بچه ها بگيرم!با اجازه گلتون رفتيم دانشگاه ونشستم تا ۵!همه ي بچه ها اومدن وهمگي در حال كف كه عجبي خانم تو اومدي!!منم خجالت زده!هر چي نشستيم استاد نيومد!فك كن واسه گروه قبلي اومده بودا ولي واسه كلاس ما نيومده بود!!!بعدش يكي از بچه ها گفت :راحيل استاد همون اول ترمي گفت يا جاي من تو كلاسه يا جاي خانم ...(شما بخونيد راحيل)

به هرحال اين شد آخرين جلسه زبان تخصصي مون!!!

پ.ن۱:خيلي وقته دلم از يكي از بچه هاي قبلي مون(خوابگاه قبلي)خيلي گرفته!!!اصلا فك نميكردم يه دوري چند ماهه اين همه ما رو از هم جدا كنه!واقعا خيلي دلگيرم ازش...

پ.ن۲:زمستون هم اومد،دي هم اومد وتا تولد من ۹روزي باقيه!!!