دخمل های عزیز روزتون مبااااارک
میشــــه اسـم پاکتو
رو دل خـــــدا نوشت
میشه با تو پر کشید
تــــوی راه سرنوشت
میشـــه با عطـر تنت
تا خــــود خـدا رسید
میشــه چشــم نازتو
رو تن گلهــــا کـشید

میشــــه اسـم پاکتو
رو دل خـــــدا نوشت
میشه با تو پر کشید
تــــوی راه سرنوشت
میشـــه با عطـر تنت
تا خــــود خـدا رسید
میشــه چشــم نازتو
رو تن گلهــــا کـشید


در نزدیکی لانه ی آن ها یک موش زندگی می کرد که بد جنس و بد اخلاق بود. نه با کسی دوست بود و نه کسی با او دوستی می کرد. موش از اینکه می دید خرگوش و سنجاب این اندازه با هم مهربان هستند ، رنج می برد. او در این فکر بود که کاری کند خرگوش و سنجاب دیگر دوست نباشند و برای همیشه قهر کنند.

یک روز که خرگوش و سنجاب برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون رفته بودند ، موش آرام آرام به لانه ی سنجاب نزدیک شد. سنجاب در گوشه ی لانه ، یک کیسه گردو داشت که برای زمستان خود کنار گذاشته بود. موش فکری کرد و دست به کار شد. دو سه مشت گردو برداشت و زود بیرون آمد. گردو ها را به لانه ی خرگوش برد و آن ها را زیر پوشال که فرش لانه ی خرگوش بود نهان کرد.
وقتی خرگوش و سنجاب برگشتند و هر یک از آن ها به لانه ی خود رفت ، سنجاب دید که کیسه ی گردو های او به هم ریخته و چند گردو هم کم شده است. پیش خود فکر کرد : « چه حیوانی این کار زشت را کرده است؟ خرگوش که با من بود و خبر ندارد ، خوب است از موش که همسایه ی ماست بپرسم.»
سنجاب از لانه بیرون آمد. موش را دید که جلو لانه ی خود نشسته است. جلو رفت و پرسید :« تو ندیدی حیوانی وارد لانه ی من شده باشد؟»
موش گفت: « من از صبح اینجا نشسته ام . دیدم که خرگوش آمد و چند گردو از لانه ی تو برداشت و به لانه ی خود برد.»
سنجاب گفت : « ممکن نیست امروز من و خرگوش با هم بودیم .» موش گفت: « لابد به بهانه ی خوردن آب آمده و این کار را کرده . می دانی که خرگوش مثل باد می دود زود آمدن و برگشتن برای او کاری ندارد.»
سنجاب گفت: « آخر چرا باید خرگوش این کار زشت را بکند؟ او دوست من است. من باور نمی کنم.»
موش گفت : « حالا که باور نمی کنی بیا با هم به لانه ی او برویم تا به چشم خود ببینی.»
وقتی آن ها به لانه ی خرگوش رسیدند موش گفت : « آمده ایم لانه ی تو را بگردیم ، تو از لانه ی سنجاب گردو برداشته ای.»
سنجاب سرش را پایین انداخت. خرگوش که هنوز گردو ها را زیر پوشال ها ندیده بود گفت : « چه می گویی؟ من گردو دوست ندارم که از لانه ی خرگوش بردارم.»

موش ساکت شد او دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
موش گفت : « آیا شما این کار زشت مرا می بخشید و با من دوست می شوید؟» خرکوش و سنجاب گفتند : « چرا که نه؟ » و همدیگر را در آغوش گرفتند و آشتی کردند. از آن روز به بعد سنجاب و خرگوش و موش برای هم دوستان خوبی شدند و روزگار خوشی را با هم گذراندند.
راحیل جون این داستانه بانمک بود عکساش هم قشنگ بوووود بنظرم اینجا نوشتم
بیا ادامه مطلب کارت دارم عزیزم
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

سلاااااااام به همه دوستای گل خودم و راحیل جونم
به دلیل اینکه راحیل بانو دستش بنده از من خواسته بیام وب رو خونه تکونی کنم .. منم با کمال میل دویدم اومدم![]()
امیدوارم امسال سال خییییییلی خوب و با برکتی برای همه باشه و سرشار از شادی و خوشبختی...
امیدوارم مثل کوسه قدرتمند و با اراده باشین(
البته من حدس زدم کوسه اینجوریه )

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
تخت من و راحیل جون مهر ۸۷ در حالت نرمال برای عکاسی

تخت من و راحیل جون همون مهر ۸۷ در واقعیت ![]()

البته به هم ریختگی تخت راحیل به علت وجود مقنعه ها معلوم نیست

بیچاره پسرااا


شکل جوجه ی منه![]()

سوسن خانوم.. ابرو کمون...
سلاااااااااااااااام به همه دوستای گل خودمو راحیل جونم
چند وقته راحیل نتونسته بیا آپ کنه منم گفتم واسه اینکه حوصلتون سر نره چند تاعکس با نمک بذارم ببینید و بقیه داستان در قسمتهای آتی
شاد باشین![]()
![]()

وقت رفتن نميخوام ببينمت
ميدونم ببينمت كم ميارم
اگه يك لحظه فقط نگام كني
دلم و پشت سرم جا ميذارماگه خونسرده نگام به دل نگير
دل تو يه روز ازم خسته ميشه
اگه اسمم و فقط صدا كني
راه رفتن واسه من بسته ميشهوقت رفتن نبايد گريه كني
اينجوري دلم برات تنگ نميشه
ميدونم هر جاي دنيا كه باشم
تو دلم عشق تو كمرنگ نميشهاگه خونسرده نگام به دل نگير
دل تو يه روز ازم خسته ميشه
اگه اسمم و فقط صدا كني
راه رفتن واسه من بسته ميشه
پ.ن1:سلام راحیلم شرمنده که بی اجازه وب رو آپ کردم اما نتونستم تحمل کنم خیلی خیلی دلم گرفته بود امدم به وب سر بزنم دوست داشتم این شعر رو بنویسم
پ.ن۲:پیش هم بودن اگر دیروزها لطفی نداشت... ارزش دیروز را امروز باور میکنیم...
پ.ن۳: دلم خیلی تنگه ...