وخدایی که همین نزدیکی ست...

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

خوب دیگه نسبتا همه میدونن که من الان یزد هستم ومثلا اومدم که کارآموزی وپروژه رو تحویل بدم وبیخیال این دانشگاه بشم وبرم برای همیشه

البت نمیدونم چرا همه دلشون میخواد که من بیشتر تو این یزد بمونم،آخه امروز که رفتم دانشگاه با کلی استرس رفتم پیش قاسم زاده ،اونم خیلی شیک بهم گفت برو فردا بیا،اگه هم میتونی هفت هی دیگه بیا اونجوری راحت تری منم سرم خلوت تره

اصلا انگار نه انگار که من به یه سختی مرخصی گرفتمو اومدم اینجا وتا همین الان هم واسه یه هفته موضوع واسه غر زدن سرم هس اونوقت خوشحال خوشحال بهم میگه برو هفته ی دیگه بیا...

خوب تو خوابگاه که خیلی خوش گذشته کلی از دوستامو دیدم کلی کلی بهم حال داد

مخصوصا وقتی زهرا رو دیدم خیلی حال کردم،واقعا خیلی خیلی دلتنگش بودممممممممممممم

از وقتی اومدم یزد یه حسی دارم،احساس میکنم که یه اشتباه کردم و از بس بهش فک میکنم دلم میگیره همش!!همین دیگه ،تازشم سعی کردم یکم عاقل بشمو سلام هامو خیلی نکشم ولی نمیشه!!!

پ.ن۱:حس میکنم خیلی خیلی از دستم ناراحتی،نمیدونم چرا ولی از وقتی دیدمت یه حسی باهام هس که ...

پ.ن۲:از کفش هایش خوشم می آمد...بهانه خوبی شد برایش،گفت :مال خودت بپوش و"برو"

پ.ن۳:پست بعدی مو قول میدم خیلی خیلی باحال باشه تا جبران اینو هم بکنه...

پ.ن۴:از اینکه اینقد دوستای خوبی دارم خوشحالم...