.....
به نام خدای خودم
سلام
نمیدونم چی بنویسم ولی میخوام برم
میخوام واسه یه مدتی از این وبلاگ برم،مطمئنا یه وبلاگ جدید می سازم وآدرسشو بهتون میدم ولی میخوام برم
به نظرم وبلاگ خوابگاه دختران لیاقتش خیلی بیشتر از این چیزا هس که من بخوام از دلتنگی ها ودلخوری هام بنویسم،به نظرم این حرفا باید یه جای دیگه باشه،میرم واگه یه روزی مثه قبل دوباره شدم اون دختر شاد وشنگول بر میگردم...
خیلی برام سخته که بعد از ۴سال بخوام از این جا دل بکنم ولی ...
نمیدونم شایدم برگشتم ولی...
پ.ن۱:این روزا همش عذاب وجدان دارم نه به خاطر تو،به خاطر خودم...
پ.ن۲:ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست
پ.ن۳:از همه دوستای خوبم که تو این شرایط منو درک کردن وباهام بودن ممنونم،مخصوصا لی عزیز وزهرا جونم وهم چنین امیر
پ.ن۴:دلم میخواد از این جا برم،برم یه جایی که هیچ کس نباشه فقط خودم باشمو خدا...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 15:49 توسط راحیل جووون
|
تو کاردانی که بودیم 7تا بودیم (من ،مامان ندا،فاطی،الهام کوچیک،الهام بزرگ،سعیده،لیلا) زندگی خوابگاهی مون خیلی باحال بود وکلی خاطره خوب خوب داشتیم ....