به نام خدای خودم

سلام

اول ازهمه بگم لطفا وخواهشا هیچ کس در مورد این پستم حرفی نزنه،دارم اینا رو مینویسم تا یکم این دلم خالی شه،نه میخوام کسی قربون صدقه ام بره ،نه میخوام بزنه تو سرم اشتباهاتمو!!!

فقط دلم میخواد بنویسم چون اینجا تنها جایی هس که دارم

هرسال اردیبهشت برام بهترین روزای زندگی ام بود،همیشه حس میکردم یه روزی توی اردیبهشت همه خوشبختی من رقم میخوره!!اما امسال...

اینقد امسال این ماه برام سخت گذشت که یادآوری اش هم عذابم میده...

اتفاقایی افتاد که هنوز هم نمیدونم کی راست میگه کی دروغ؟؟؟تو اون ماجرا خیلی ها رو شناختم واز اون روز به بعد همیشه یه حس مزخرفی باهامه،شک...

از اون روز به همه ی آدمای دنیا شک دارم،به همه ی اونایی که کنارم هستن،باهام میخندن ،به قول خودشون هوامو دارن و...

هر روز منتظرم یه نفر از همین آدما بیاد وشتلق بکوبه تو ذوقم...

خیلی حالم بده،خیلی ...

این روزا هیچ کس نمیتونه منو درک کنه،تموم رفتارام وکارام یهویی هس،اصلا نمیدونم باید چی کار کنم؟؟؟نمیدونم تصمیم درست چیه!!نمیدونم...

به ظاهر خیلی خوشحالم وهمه چی روبه راهه ولی خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است...

اصن الان هم نمیدونم چی باید بنویسم،میخوام گریه کنم ولی دیگه حتی نای گریه کردن هم ندارم!!

روحیه خودم که داغونه ،تو این اوضاع واحوال بابام هم پاشون شکسته!!وقتی بابامو میبینم که حالش خوب نیس وداره اذیت میشه داغون میشم،درد خودم یه طرف ،درد اون بدتر از همه چی هس!!حاضرم این اتفاق 10تکرار بشه برام ولی بابام درد نکشه واذیت نشه...

نمیدونم باید چی کار کنم!!

پ.ن1:چقد بی سر وصدا همه چی تموم شد...

پ.ن2:جالبه ها،وقتی این اتفاقا میافته میفهمی چقد ناتوانی...

پ.ن3:هیچی بدتر از این نیس که همش منتظر یه مسیج باشی،از سر شب تاحالا 100بار گوشیمو چک کردم ولی ...

پ.ن4: دلم یک اتفاق می خواهد!یک تلفن نا آشنا..با بی میلی تمام جواب دهم وصدای تو ....

پ.ن۵:ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﻪﻧﻘﻄﻪﻫﺎﯼ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺟﻤﻠﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﻐﺾﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﭼﺎﻧﻪﺍﺕ ﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻟﺮﺯﯾﺪﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯼ،ﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪﮔﯿﺮ ﺷﺪﯼﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ و ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ...
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ...
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ...

ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ...
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ،ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﯾﺪﻥ،ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ...
ﺁﺭﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ...
ولی...ولی...افسوس...

پ.ن۶:میخواستم کامنت های این پستمو هم ببندم ولی به خاطر لی وامیر این کارو نمیکنم.