گفتنی های من
سلاااااااااااااااااام
خوبین؟
الان حالتون خوبه که؟
منم خدا رو شکر !خوبم !!
حدودا دوهفته هس قراره بیام واز سوتی های بچه ها ی اتاقمون براتون بنویسم ولی به علت اینکه اوضاع روحی افتضاح بود نشد بنویسم!!
ما تو اتاقمو کلا خدای سوتی داریم !!
قراره اسمشو ننویسم ولی خوب کسی که اینجا نمیشناستش!!
یه سمیه داریم پایه سوتی!!
چند وقت پیش با یکی از پسرای کلاسشون بحثش شده بود، بهش گفته بود:یه کاری نکن جاست وپلاستو جمع کنی بری از یزد!!(منظورش جل وپلاس )
بهش میگم سمیه چرا اینقد بلند باهام حرف میزنی ناراحت میشم!!میگما راحیل من تند صدام اینجوریه!!(تن صدا)
با تلفن حرف میزنه به طرف میگه به فرض مکان که تو این کارو بکنی!!(به فرض محال)
از خودمم بگم:
چند روز پیش با مریم کار داشتم ،بهش میگم :زینب،سمیه،سعیده!!بعد مریم میگه:معرفی میکنم مریم هستم ،یه ترمه هم اتاقی هستیم وقبلا هم با هم آشنایی داشتیم!!
بقیه شو یادم نیس ولی بعد دوباره میرم تو اتاق میام میگم بهتون!!!
دیروز خیلی خیلی ناراحت بودم!!خیلی اعصابم خورد بود بعد که رفتم خوابگاه به بابام زنگیدم وکلی گریه کردم براش واون کلی دلداریم داد!!عاشق اینم که بشینمو با بابام بحرفم!!وای خدایا کاش زودتر جمعه میشد!!
دلم برای هیاتمون تنگ شده!!میدونم الان دیگه مراسمش شروع شده !!کاش زودتر جمعه می شد تا برم خونه وبریم حسینیه مون!!عاشق آخر شبا هستم وقتی هیاتمون برمیگرده به حسینیه و زنجیر میزنن!!عاشق شب عاشورا وتاسوعا هستم...عاشق اون صدای زنجیر ها هستم!!اای کاش زودتر میرفتم خونه
من دیگه دارم میرم.
برام خیلی خیلی دعا کنید!!التماس دعا ی فراوان!!
پ.ن۱:گاهی باید بی رحم بود،نه با دوست،نه با دشمن،بلکه با خودت!!وچه بزرگت میکند آن سیلی که خودت میخوابانی توی صورتت...
پ.ن۲:فراموش کردنت برایم مثل آب خوردن بود ...
از همان آب هایی که می پرد توی گلو و سالها سرفه می کنیم ....!!.
تو کاردانی که بودیم 7تا بودیم (من ،مامان ندا،فاطی،الهام کوچیک،الهام بزرگ،سعیده،لیلا) زندگی خوابگاهی مون خیلی باحال بود وکلی خاطره خوب خوب داشتیم ....