باغ انار،کانتینر
به نام خدای خودم وخودت
سلااااااااااااااااااااااااام به بروبکس باحال وبلاگم به خصوص یه نفر
حال واحوال؟
مرسی ماهم خوبیم !!!!
جاتون خالی سمیه وزینب اومدن خونمون و کلی خوش گذشت یعنی به من خیلی حال داد ،خدا کنه به اونا هم خوش گذشته باشه!!!
5 شنبه ای شب رفتیم وجمعه ساعت 10 شب هم برگشتیم!!!
جاتون خالی اساسی!!این یه روز ونصفی که خونه بودم به اندازه تموم این ماه انار خوردم!!اون از همون شب پنج شنبه ای که کلی انار خوردیم واونم از جمعه ای که رفتیم تو باغ بابا بزرگمو تو معدن انار بودیم.
جمعه ای که رفتیم تو باغ،زینب داشت رو جدول راه میرفت که با اجازه تون با سر رفت تو جوب آب!!!بچه ام یه دونه خر سفید دیده بود و کلی ذوقیده بود،بعدشم داشت با تلفن میحرفید واصن حواسش نبود ،به قول خودش یه دفعه صدای جیغ ما رو شنید وخودشو تو جوب دید!!تازه نبودین گوشیش رو ببینید ،گوشیش انگار چالش کردن تو خاک!!!
کل لباس هاش گلی شد و بدنش کبود !!اما قربون اعتماد به نفسش برم که عین خیالش نبود...بعدش رفتیم تو باغ وحالا نخور کی بخور!!مسابقه انار خوری گذاشته بودیم وکلی حال کردیم!!کلی هم انار چیدیمو یه صندوق انار جمع کردیم واسه اتاق!!با زینب رفتیم بالای درخت وکلی حرکات جلف انجام دادیم که نمیشه تو وبلاگ نوشت!!تازشم کلی عکس گرفتیم که قراره زینب بزاره تو فیس بوکش وهر کی دلش خواست بره عکسامون رو ببینه،بعدش دلش بسوزه که که ما اینقد انار خوردیم!!!البت عکس صندوق انار رو خودم میذارم تو وبم وپایین همین مطلب هست!!!
حالا از همه اینا بگذریم،برگشتن به یزد ماجرایی داشت عجیب!!!نمیدونم تا حالا سوار کانتینر شدین یا نه!!ما میخواستیم برگردیم وهیچ بلیط اتوبوسی نبودو شوهر آبجی جان نیز با ماشین سواری شو ن نیومده بودن و ماها هم هیچ راهی نداشتیم جز اینکه با کانتینر برگردیم!!در ابتدا کف کانتینر رو فرش کردیم وسه تایی نشستیم تهش!!اولش یکم من ترسیدم ولی بعدش کلی زدیمو خوندیم وجیغ جیغ کردیم وخیلی خوش گذروندیم!!!ولی جاتون خالی تا وقتی که رسیدیم یزد در حال ویبره بودیم و کلی لرزیدیم!!ومن هنوز از دیشب تا حالا دچار سرگیجه وسردرد وحالت تهوع شده ام!!!!
به یه مشقت وبا کلی خوش گذرونی رسیدیم یزد ورفتیم خوابگاه!!!
به علت سر دردو سرگیجه ای که داشتم دیروز نرفتم کلاسو هنوز حالم بده!!!!
من دیگه باید برم!!!!
پ.ن۱:شادم تصور میکنی وقتی ندانی،لبخند های شادی وغم فرق دارند...
پ.ن۲:تو که میدانی...از تمام عطر های دنیا ،تنها بویی شبیه آغوشت میخواهم...تا هوش از سر این همه دلتنگی ببرد...

تو کاردانی که بودیم 7تا بودیم (من ،مامان ندا،فاطی،الهام کوچیک،الهام بزرگ،سعیده،لیلا) زندگی خوابگاهی مون خیلی باحال بود وکلی خاطره خوب خوب داشتیم ....